![]() |
![]() |
|
| ":. عاشق نشده ای، وگرنه می فهمیدی "پائـــیــز" بهاری ست که عاشق شده است .:" |
نمی توانم تحمل کنم، تمامی «بودن»م را در خود می کشند و خرد می کنند، می گریزم، اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم و تحمل خویش نیز سخت، شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم تا در سیاهی جمعیت گم شوم، تنها و آواره به هر سو می روم، گوشه آستین این را می گیرم و دامن ردایی او را می چسبم. می پرسم، با تمام نیازم می پرسم؛ این مرد کیست؟ دردش چیست؟ چه کشیده است؟ به من بگوئید نامش چیست؟ هیچکس پاسخم را نمی گوید... و مــن در تلاش برای بازگشت، بازگشت از این بیگانه به خودم، از خود می گریزم ولی کجا؟ شاید هم به خود می گریزم... «بودن»م را در خود می کشند و مـن نیز از این که هستم، می ترسم... می خواهم رها شوم، ولی این صورتک مرا سخت چسبیده است، رهایم نمی کند و شاید هم مـن او را رها نمی کنم... فریاد می زنم، از خود به کجا پنهان شوم؟ از خود به کجا بگریزم؟ و فریادی از درونم برآمد؛ از بودن به شدن می باید رسیدن. ... می خندم، تا این گریه ها و جنگ های مـن با خودم را پنهان کنم... می گویم تا کسی صدای غم درونم را نشنود، می ترسم که تنها بمانم... و پیش چشم مرا پرده ای از اشک پوشانیده... .
امید قلـم، انتظار دل و خداحافظی مـا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 20:35 توسط سپید |
|
|
پاییز آمد، گویی تمام غم، این باغ کهن را که روزگاری درختانش شکوفه هایی آسمانی می دادند، دربرگرفته است. این تلالو پاک خورشید بر برگهای زرد و زیبا نیست، این گرد مــرگ است که با نقاب خورشید بر باغ می پاشد و برگها خسته از بیداد زمان... برگ ها خسته از بیداد زمان، در گوشه ای، زیر سایه درخت سر به آسمان سای کهن که فقط نقش هایی از آن همه رنج و شکوفایی بر تنش مانده است، نشسته اند و چشم به آسمان دوخته اند. خاطرات خوش کهن را با چرخ گردون زمزمه می کنند. صدای پای رهگذری در باغ می آید، پا بر قلب برگ ها می گذارد، صدای مرگ خاطرات برگ ها را یک خش خش ساده تصور می کند، لبخندی می زند. سرمست از اینکه گرد مرگ غمناک خود را با جنازه اینان مهیا می کند. ... و شکوفه ها از پاییز ترسیده اند. پاییز فصل مرگ شکوفه هاست، خود را در پس تاریخ درخت تنومند پنهان می کنند، به امید بهار تا فرصت روییدن به آنها داده شود، فرصت آسمانی شدن می خواهند... داستان غمناکی است، داستان این باغ که پا به پای تاریخ شکفته است و در صفحه صفحه آن میوه دوانده است. داستان غمناکی است، به یاد سخن اخوان: "داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت خاک می گوید..." ولی، ولی بهار خواهد رسید... خدا نزدیک است...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 15:54 توسط سپید |
|
|
ما بیش از هر چیز به تعلیم نیاز داریم، حتی بیش از تبلیغ، به معرفت و آشنایی علمی نیازمندیم، آشنایی علمی ایمانمان. آنچه ما نداریم ایمان و ضعف ایمان نیست، آنچه ما نداریم عدم معرفت درست و منطقی مسائلی است که بدان ایمان داریم.... علی را نمی شناسیم، زیرا ما بیشتر به ستایش علی پرداخته ایم نه به آشنایی علی؛ محبت نسبت به کسی که نمی شناسیم چه ثمری می تواند داشته باشد. چگونه ممکن است کسی علی را بشناسد و نستاید و به او عشق نورزد، این محبت معلول معرفت است و این نجات بخش است، ولی محبتی که که با شعر و تلقین های مختلف در دل ایجاد می شود، ثمری در جامعه ندارد... 25 سال سکوت علی یک جمله و عبارتی است خطاب به انسان، یک انسان فعال اجتماعی، یک رهبر، 25 سال سکوت و تحمل آن به خاطر هدفی والاتر. امام گاه با سخنش حرف می زند و گاه با سکوتش، گاه با پیروزی اش و گاه با شکستش... نمی دانیم علی چرا بزرگ است، فقط می دانیم که بزرگ است و از ما خیلی والاتر است، ولی نمی دانیم چرا بزرگ است. ما فضایل او را در معجزات و کارهای خارق العاده منحصر می کنیم. جامعه ما اگر به دنبال علی برود جامعه ای مترقی و متمدن خواهد شد. در شخصیت علی باید فضایل انسانی را بجوئیم نه فضایل فرشته ای. ما از رهبرانمان فرشته ای ساخته ایم که به کار ما نمی آیند و فرشته نمی تواند انسانها را هدایت و رهبری کند. انسان یک موجود تنهاست. رنج انسان تنهایی او در این عالم است. تنهایی زاییده عشق و بیگانگی است. کسی که عشق می ورزد به یک معبود و معشوق با همه بیگانه می شود و وقتی آن معبود نیست، خود به خود تنها می شود.کسی که با مردم تفاهم ندارد، احساس تنهایی می کند. هر چه انسان، انسان تر است احساس تنهایی او بیشتر است. افرادی که عمیق ترند بیشتر تنها می شوند؛ از جامعه و زمان فاصله می گیرند و در جامعه و زمان تنها می شوند. هر چه انسان تکامل بیشتر پیدا می کند، از ابتذال روزمره ای که بر جمع حکومت می کند، فاصله می گیرد. علی یک انسان مطلق است، تنها انسانی است که در طول تاریخ و در ابعاد مختلفی که در یک انسان جمع نمی شود، ممتاز است.مانند یک کارگر ساده در آن سرزمین سوزان قنات می کند، مانند یک حکیم می اندیشد و مانند یک عاشق و عارف بزرگ عشق می ورزد و هم مانند یک قهرمان شمشیر می زند و هم مانند یک سیاستمدار رهبری می کند، و هم یک پدر بزرگ است و یک دولت بسیار وفادار؛ چنین انسانی معلوم است که در دنیا تنهاست... آیا علی بیشتر راضی نیست یا برای ما بیشتر مفید نیست که از میان دو دردی که علی می کشد –یک درد، دردی است که از شمشیر ابن ملجم احساس می کند، درد دیگر دردی که او را در نیمه شب به نخلستان کشیده و با ناله آورده- ما تنها در دردی می گرییم که که از شمشیر ابن ملجم است که این دردی نیست که علی احساس کند. و این تنهایی را که در این نخلستان خاموش در پیرامون مدینه تنها می نالد و یک درد وحشتناک است که چنین عظمتی را به ناله آورده نمی شناسیم. علی درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را احساس نمی کنیم... علی تنهاست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:11 توسط سپید |
|
|
شبی خواهم رفت، خواهم رفت، من می روم، از این کویرهای خشک، از این تشنه دنیای بی روح، از این آوازخانه، از اینجا که بر صورتک درختان زنده اش حصاری از جنس ظلم کشیده اند، از این شب خواهم گریخت؛از دست این نقابدارن، این خود فریبان، از دست اینها که تنها هنرشان نابود کردن ستاره و روشنی و امید و عشق است، اینها که تنها افتخارشان یخ کردن اشک هاست، می گریزم... می روم بدانجا که درختان سر به آسمان دوخته باشند، آنجا که درخشش ستارگانش دروغ نباشد، آنجا که مهتاب رنگ خدا باشد، می روم تا آن من ناب بهشتی، آن گوهر وجودی گران قیمت خود را بیابم، جامه ای سپید بر تن کنم و عریان از همه وابستگی ها پرواز می کنم، رقصان آواز می خوانم و خود را می یابم و در پس خود، خدا را فریاد می زنم... من خواهـم رفت... می دونم که دیر شده؛ شرمنده که کمه؛ ذهنم دیگه کشش نداشت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:7 توسط سپید |
|
|
پیام انقلاب الهی در قرآن نیست،اینجاست.علی در محراب مسجد کوفه نیست،اینجاست.همه آنهایی که کشتیم،همه آن جاهایی که فتح کردیم،همه آن صفها که شکستیم،همه آن سلاحها و سنگرها که گرفتیم،آری،همه آنها ازآن حقیقت بود،عدل،آزادی.
اما حق خواهی،عشق به عدالت و آزادی طلبی همچنان هست،و آنان همچنان درخانه اصلی خویش دست اندرکارند تا ویران کنند،و این کانون زاینده ی آتش،تابنده ی روشنی و آفریننده ی قدرت و حرکت و سرچشمه جوششی ابدی و خروش ابدی را باید سرد کرد،خشکانید،آنگاه میتوان بود و میتوان آسود! تاختن آغاز شد،بسیج نیروبرای در هم کوفتن دو پایگاه اصلی خطر،دو کانون واقعی انفجار و اشتعال،قلبها و مغزها! اما این نبرد را سلاح و سپر و تیر و کمانی دیگر باید،سپاهی دیگرو سیاست و طرح و فریبی دیگر.در این لشگرکشی و هجوم دیگر نه درهم ودینارها بکار میایدو نه ولایت و امارتهای ری و عراق و نه حیله ها و نیرنگها و نبوغهای عمروعاص.و نه شمشیرها و جلادیهای یزید و حجاج... در این شبیخون زدن برای نابودی قلبها و مغزهای آزادیخواه و حقجو،سلاح، قرآن است/ سپر،سنت/ساز و برگ،اندیشه و علم/سنگر،ایمان/پرچم،اسلام و سپاه محدث و فقیه و متکلم و حکیم و قاضی و امام واصحاب کبار و روحانیون عظمی و فقیهان اعظم!!! حمله آغاز شد و سپاه دین درسرزمینی که قبلا سپاه دنیا رفته بود وهر مانعی را در نقطه مقاومتی از سر راه برداشته بود،به آرامی و موفقیت پیش میرفت و در دو کانون اصلی مقاومت و اشتعال رخنه نمودو آرام آرام و بی هیچ قاومتی هر دو را تسخیر کرد و از درون ویران ساخت،با موادی وحشتناک،اکسیر شومی که ترکیب آنرا روحانیون رسمی همه ی مذاهب خوب میدانند و دست به دست در تاریخ به هم میدادند،همان اکسیر شومی که موسای فرعون کش را قارون میر بلعم کشی ساخت جانیتر از فرعون و زبردستتر از قارون و دغلتر از بلعم!و از مسیح عشق و صلح و دوست داشتن،قیصری پروراند ... روشنفکر فروخته شد و رو حانیت وابسته.
منتظر پستهای دیگری از این نوشته زیبا و بینظیر و پراز حرف باشید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 19:7 توسط سپید |
|
|
این مزرعه ی گرد،در گردی خود هیچ امیدی نمی بیند،هیچ صدایی نمی شنود و شاید هم به همین خاطر است که به ساعت گوشه ی تاقچه حسودی میکند...عقربه های ساعت با تیک تاک های ماشین وار خود،همیشه در گذر و در گذارند و لحظه ها را می سازند،تولد را به قیدها هدیه می دهند و هر لحظه هزاران روح را در گرداب عمیق خویش به خونخواری می کشند...ولی آدمهای این مزرعه لباس خواب بر تن کرده اند و گرد تیرگی بر خود ریخته اند...
مزرعه ی گرد ما آزار میبیند،زیر شلاق سرد زمستان می سوزد و می سازد،و زمان آن دوران را در ذهنش تداعی میکند که: "فرعونیان هزاران برده را در دخمه های اهرام بلند و روزنه های دیوارهای عریض به خاموشی هدیه می دادند تا خود به خاموشی دل نسپارند،غافل از اینکه مرگ تنها راه رهایی بود.آنوقت که گندمهای این مزرعه به جای طلایی رنگ خواب داشتند،پژمرده و پژمرده تر می شدند...مزرعه در آرزوی نسیمی که بوی بهار بیاورد...و از آسمان نسیمی وزید و گندمکها بیدار شدند ، دیگر اراده به باد سرد زمستان نفروختند،بار دادند و روییدند و بالا رفتند و می اندیشیدند به آسمان، نه به زمان..." ...و این مزرعه ی ما باز هم منتظر نسیمی است،نسیمی با بوی بهار،به رنگ مهتاب،وبه گرمای خورشید و دلنشینی لطافت یکشاخه گل سرخ،به برکت یک مهر و همهی چیزهای خوب دنیا که ما نمیبینیم... و مزرعه در آرزوی تکاپوی گندمهاست،مزرعه گریه کنان بر سر ما گندمکهایش فریاد میزند:"فریادی برآرید..." " یک شب زمین رنگ روز می گیرد،اختری دگر در آسمان خدا باقیست..." |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 19:33 توسط سپید |
|
|
با طلوع خورشيد تاريكي ها كنار رفتند، همه دنيا زيبا شد، ديگر كودك فال فروش روي پل عابر پياده نمي گريست، دل پاكش را فداي هر كس و نا كسي براي فروختن يك روز از زندگي حافظ نمي كرد. دخترك گل فروش، پشت چراغي كه رنگ عشق به خود گرفته بود، به همه آدم خوب ها يك شاخه ارغوان دل هديه مي داد. ديگر جاي پاي فريبنده ي آدم هاي نقابدار روي ذهن ها نمي ماند. ديگر پرنده فروشي نبود، زنداني نبود، مرغ عشق ها آزاد و رها در آسمان شهر مي رقصيدند. آن جوان تنها دل به هر كس نمي باخت، دل به قيمت دل مي فروخت، قدر تنهايي خود مي دانست. آن كودك فقير براي وصله زدن كفش هايش مجبور نبود قلك گلي عيدي هايش را بشكند، خرد كند. بهار، بهار بود و زندگي رنگ عشق، رنگ دوستي، رنگ صلح، رنگ من و رنگ خدا شده بود. ... و اما صداي خسته غم آلود، آشنا، آرام و پر از فرياد پيرمردي تنها كه همه سال هاي عمرش را در زنبيل كهنه اي ريخته بود و در پياده روها مي فروخت، چشمانم را گشود... مرا زا اين رؤياي شيرين بيرون آورد، اينجا سرزمين ديگري است!!! اينجا پرنده ها زنداني شده اند، قناري پسرك فال فروش از دست آدم ها فرياد زنان به آسمان مي گريخت. دخترك گل فروش با التماس از اين و آن مي خواست تا شاخه اي عشق از او بخرند، پروانه اي نبود تا نويد دوست داشتن بدهد، همه نقاب به چهره زده بودند، صورتك هايي زشت!!! چه قلك ها كه شكسته مي شدند و با فرياد دردشان چه دل هل كه مي شكستند... باز هم خورشيد رفته بود، نه عشق بود، نه صلح و نه دوستي... فقط من ماندم و يك عالمه خدا كه هم جا بود ولي افسوس كه كسي نمي ديدش!!!... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:43 توسط سپید |
|
|
معلم شهيد دكتر علي شريعتي در سفري كه به مصر داشته با ديدن دخمه هايي كه هزاران برده ي لهيده در انجا در آغوش خاك قرار گرفته اند،تحت تاثير قرار ميگيرد و آنها را برادر خويش و ما ميخوا ند كه سالها پيش زندگي ميكرده اند و به آنها نامه اي مينويسد به نام آري اينچنين بود برادر...و او در اين نامه سرگذشت ما را در اين چند هزار سال براي برده هايي كه برادران ما هستند با زباني زيبا و تاثير گذار شرح ميدهد: ...و برادر!گاهي ما را به جنگ ميبردند،جنگ عليه كساني كه نميشناختيم و شمشير كشيدن به روي كساني كه نسبت به آنها هيچ كينه اي نميورزيديم و حتي كساني كه همزاد و هم طبقه و هم سرنوشت ما بودند...جنگ دو گروهي كه با هم ميجنگيدند بدون اينكه هم را بشناسند براي كساني كه با هم نميجنگيدند اما هم را ميشناختند،وما را ميبردند،نابود و قتل عام ميكرديم،و نابود و قتل عام ميشديم،اگر شكست ميخورديم داغ و دردش را پدران و مادران ما تحمل ميكردند،واگر پيروز ميشديم افتخار و قدرت نصيب كساني ديگر ميشد وما هرگز در فخر و غنيمتش سهيم نبوديم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:7 توسط سپید |
|
|
در آغاز هيچ نبود، كلمه بود و آن كلمه خدا بود؛ و كلمه بي زباني كه بخواندش و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه مي تواند بود؟ خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود، وبا «نبودن» چگونه مي توان بودن؟ و خدا بود، و با او، عدم و عدم گوش نداشت، حرف هايي هست براي «گفتن»، كه اگر گوشه نبود نمي گوئيم. و حرف هايي هست براي نگفتن، حرف هايي كه هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمي آرند. حرف هاي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند... و سرمايه ماورايي هر كسي به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد، حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا؛ كه همچون زبانه هاي بي قرار آتشند، و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند؛ كلمه هايي كه پاره هاي بودن آدمي اند... اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند، و اگر يافتند، يافته مي شوند و در صميم وجدان او، آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند؛ و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش مي كشند و دمادم، حريق هاي دهشتناك عذاب برمي افروزند. و خدا براي گفتن حرف هاي بسيار داشت، كه در بي كرانگي موج ميزد و بي قرارش مي كرد. وعدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟ هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت... هر كسي دوتاست و خدا يكي بود. هر كسي را به اندازه اي كه احساسش مي كنند، «هست». هر كسي نه بدان گونه كه هست، احساسش مي كنند، بدانگونه كه احساسش مي كنند هست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 16:48 توسط سپید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اگر تنهاترین تنهاها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست. نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی! تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی...
|
| سخنراني ها |
|
پدر - مادر ما متهميم قسمت اول پدر - مادر ما متهميم قسمت دوم پدر-مادر ما متهميم قسمت سوم پدر-مادرمامتهميم قسمت چهارم *.*.* |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS POWERED BY BLOGFA.COM طراح قالب دیجیتال کیوان |